ارسطو در کتاب «سياست» مينويسد: اشتباه هميشه در آغاز رخ ميدهد. در باب حرکتهاي اجتماعي و سياسي شايد اين آغاز را بتوانيم زيرساختهاي معرفتي يا پايههاي تئوريک آن حرکت اجتماعي يا سياسي بدانيم و شايد براي کشف چگونگي بروز يک اشتباه بتوان به نخستين گامهاي پيدايش آن حرکت در فرآيند تحولات تاريخياش رجوع کرد.
در ايران هر زمان که از پديده حرکتهاي دانشجويي سخن به ميان ميآوريم از آن با عنوان «جنبش دانشجويي» ياد ميشود.
اما آيا حرکت دانشجويي در ايران را ميتوان جنبش ناميد؟ اصولاً چه تفاوتي ميان حرکت ساده سياسي و يک جنبش سياسي و اجتماعي وجود دارد؟
«گيروشه» در تعريف جنبش اجتماعي مينويسد: جنبش اجتماعي عبارت از سازماني کاملاً شکل گرفته و مشخص است که بهمنظور دفاع يا گسترش يا دستيابي به هدفهاي خاصي به گروهبندي و تشکل اعضا ميپردازد. «آنتوني گيدنز» هم در کتاب جامعهشناسي خود جنبش اجتماعي را کوشش جمعي براي پيشبرد منافع مشترک يا تأمين هدفي مشترک از طريق عمل جمعي خارج از حوزه نهادهاي رسمي تعريف ميکند. از سوي ديگر، «ترنر» و «کيليان» نيز در کتاب رفتار جمعي خود جنبش اجتماعي را اقدام دستهجمعي مجموعهاي از افراد جامعه ميدانند که براي تبليغ و ترويج و نهايتاً عملي ساختن يا جلوگيري از تغييري در جامعه بهطورکلي يا بخش و پارهاي از جامعه يعني در بين گروهها يا عدهاي از افراد جامعه، بسيجشده و اقدام ميکنند.
در واقع پيرامون ويژگيهاي جنبش، انديشمندان به پنج خصوصيت مشترک ساختار سازماني، الگوهاي عضوگيري، ايدئولوژي، تعهد شخصي و حريفان جنبشهاي اجتماعي اشاره و تأکيد دارند.
بر اين اساس حرکت دانشجويي در ايران بهويژه در دوره مورد مطالعه يعني پس از دومخرداد 76 اساساً با تعاريف علمي جنبش فاصله داشته و نميتوان کاملاً بر آن عنوان «جنبش» را اطلاق کرد، زيرا سازماندهي دقيق و بهويژه مستقل از نيروهاي عامل در صحنه سياست چونان احزاب سياسي را نميتوانستيم در حرکت دانشجويي مشاهده کنيم و تشکيلاتي چون تحکيم وحدت هم بيش از آنکه مظهر يک جنبش دانشجويي بهشمار رود، حرکتي سياسي و مستهلکشده در زمينه پشتوانههاي تئوريک بود که براي بهرهگيري از امکانات رسمي نهانروشانه به اختفاي استهلاک و دگرگوني عقيدتي خود پرداخته بود و عملاً در صحنه سياست بهعنوان ابزار تهييج و تشجيع بخشي از نيروهاي اجتماعي درآمده بود که مستقيماً اهداف سياسي بعضي از جريانات سياسي را تأمين ميکرد چنانچه سياست دوري و گسست از قدرت که آنان اکنون دنبال ميکنند ناشي از علم بر اين واقعيت است که در جريان تحولات سياسي آنان مورد سوءاستفاده سياسي قرار گرفتهاند.
گرچه نميتوان منکر شد که جريان دانشجويي در آن روزها موجي سنگين در عرصه سياسي پديد آورد، اما موجي بود در خود شکسته که نهايتاً بهسان موجي سرگردان و ابتر نمودار شد.
اما نتايج در خود شکستن جريان 18 تير در اجتماع و سياست ايران باعث بروز چه تحولاتي شد؟
1- فرار احزاب دومخردادي از پرداخت هزينه استراتژيهاي غلط در پيش گرفته شده و تحمل بار سنگين بدبيني نظام سياسي حاکم نسبت به جريان دانشجويي بهدليل رفتار راديکال 18 تير.
2- آغاز افول مقبوليت اجتماعي و سياسي دومخرداديان زيرا آنان تمامي پتانسيل جريان دانشجويي را در قمار همه يا هيچ گرفتار کردند. نتيجه آن تحمل باري سنگين بود که منجر به درهمشکستن جريان دانشجويي (بهويژه دفترتحکيم) شد.
3- آغاز فرآيند پيدايش احساس يأس و مغبونشدگي دانشجويان در سياست.
4- افزايش احساس خودباوري و حتي خوديافتگي جريان سياسي منتقد دولت خاتمي.
5- بالارفتن ظرفيت نظام در رويارويي با حرکتهاي دانشجويي و مشابه.
6- کشف مدل «شورششکني» بهويژه در برابر نيروهاي پرانرژي که تحت مديريت نهان سياسي عمل ميکنند.
7- خنثيسازي حداکثر ظرفيت نيروهاي اپوزيسيون و آستانهيابي ميزان تحمل فشار.
8- ....
به عبارت سادهتر 18 تير 78 اشتباه استراتژيک جبهه دومخرداد بود که مهمترين ظرفيت در آستين خود را در بدترين زمان ممکن و عجولانه بيرون آورد و نتيجه آن، سوختن آن برگ و نيز افتادن در سراشيب دوري از اقبال عمومي بود. البته شايد جريان دانشجويي هزينه سنگيني را در 18 تير پرداخت، ولي دريافت اگر نتواند براي خود استراتژي تعريف کند، مسلماً در بازي اهل سياست نقشي فراتر از مجري استراتژي يا ابزار کسب قدرت آن هم براي ديگران نخواهد داشت.